بوس
می خواهم کوتاه ترین پست وبلاگی را بنویسم تا در کتاب گینس ثبت شود، شاید روزی آن را بخوانی و پیامم رو دریافت کنی
دسامبر 1, 2009 با شیخ نسیانآن روی سکه
نوامبر 24, 2009 با شیخ نسیان- مرتیکه ی نفهم!
- چیکار کرده؟
- هر چی ما میگیم بدوشش، هی میگه نره!
- [نوچ نوچ نوچ]
دکتر علی کردان درگذشت
نوامبر 22, 2009 با شیخ نسیاناین ضایعه بزرگ علمی را به جامعه آکادمیک کشور تسلیت عرض می نماید.
پ.ن.: از خداوند متعال برای تمامی کردهای عزیز اجر جمیل و صبر جزیل خواستاریم.
وبلاگ سبز
نوامبر 19, 2009 با شیخ نسیانمن شدیداً مایلم که یه جایی به یه نوعی مراتب قدردانی خودم از آق بهمن رو ابراز کنم. خداوکیل یه تنه داره کار یه تیم گردن کلفت از ژورنالیــــــــست های حرفه ای رو انجام می ده. جالب ترش به نظر من اینه که با این حجم کار، سرعت و دقت خبر رسانیش هم عالیه. مدت هاست از اینکه فقط دارم از وبلاگش استفاده می کنم (شده منبع خبری شماره یک من)، و نه قدردانی ای، بزرگداشتی، تقدیری، تشکری، چیزی، احساس وجدان درد گرفته ام.
به نظرم رسید ماها که استاد بازی های لوس و خنک وبلاگی هستیم (یادتون که نرفته: من هم به نوبه ی خودم از آرمیتا و لولیتا و سارینا و کامبیز و پژمان دعوت می کنم که بهترین خاطره شون رو از کمک مربی مهدکودک شون بنویسن)، چی میشه حالا یه جمعی از وبلاگ نویس ها هم دسته جمعی از این رفیق خستگی ناپذیرمون به یه شکلی تشکر کنن؟ نه خداوکیل چی میشه؟
شاید بشه از همه ی اهالی وبلاگستان دعوت کرد که همه با هم در یه روز خاص یه متن قدردانی رو که یه نفر از پیش آماده کرده پست کنن. در مورد انتخاب روز و متنش نظر بدین. ندادین هم ندادین. ما هیچ ابایی از دادن پیشـــــــــنهادهای «مفتش گرون» نداریم. اصولاً ما از مادر به شکل سنگی زاییده شدیم بر روی یخ.
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
نوامبر 18, 2009 با شیخ نسیانیه کیبورد مامان گیرم اومده اووووووووووووووووووم (ماچ)
فقط مشکلم ناخن سبابه دست راستم بود که چند روز پیش از ته چیدمش. وقتی به ناخنم که افتاده بود رو زمین نگاه می کردم یادم افتاده بود به نعش اون بزرگوار بر چوبه ی دار.
چون خیلی دوسش دارم عکسش رو میذارم ببینید (جسارتاً با چشمان درویش لطفاً):
معرکه گیری در ایام پیری هم چه حالی میده.
حیف که بلد نیستم کاریکاتور بکشم
نوامبر 6, 2009 با شیخ نسیانیه ایده کاریکاتوری دارم: یه نفر وایساده وسط خیابون شعار میده، جمعیت میلیونی دورش وایسادن، یکی یه موبایل دستشون و دارن ازش فیلم میگیرن.
پ.ن. احتمالاً به زودی موبایل ها و دوربین های جدید با قابلیت تشخیص خودکار باتوم به بازار عرضه میشه.
هوا داره سرد میشه
اکتبر 30, 2009 با شیخ نسیانمی خوام بدم یه شال گردن بلند با گره های ریز برام ببافند. در مورد اینکه رنگش چه نوع سبزی باشه هنوز تصمیم نگرفتم. همه جا هم خواهم پوشیدش. می دونید که انجام یه همچین کاری از جانب یه آدم مهمی مثل من خیلی تاثیر گذار خواهد بود. یه چیزی تو مایه های ضربه ی نهایی و تمام کننده به بدنه ی کودتا. بنابراین علی رغم تمام خطراتش من این کار رو می کنم. فقط به خاطر شما عزیزانم.
نه، نه، اصلاً تشکر لازم نیست، این یه رسالت بزرگه که بر دوش من سنگینی می کنه و باید به انجام برسونمش تا نقش تاریخی خودم رو ایفا کرده باشم.
پ.ن.1. فکر کن همه ملت تو خیابون شال گردن سبز پوشیده باشن، حسنش هم اینه که مثل مچ بند زیر آستین گم نمی شه.
پ.ن.2. شما هم می تونید در این رسالت تاریخی من رو یاری کنید. کافیه این پیشنهاد رو به همه ی فعالان و حتی منفعلان جنبش سبز بدین تا ببینید که خدا وکیلی از اون پیشنهاد مبارزه الکتریکی (قطع برق در ساعت 9:00) بسیار موثرتره که هیچ، اصلاً در تاریخ هم ثبت خواهد شد (در زمستان سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت مردم ایران زمین با شال گردن های سبز رنگ توانستند برگ زرینی … ). البته شما اگر خواستید این کار رو بکنید (انتشار پیشنهاد) می تونید اندکی جدی تر و عاری از لودگی این کار رو انجام بدید.
رویای صادق یا کاذب؟
اکتبر 29, 2009 با شیخ نسیاندیشب خواب دیدم کمک مربی تیم والیبال ساحلی زنان آمریکا هستم. صبح هرچقدر صدام می زدند بیدار نمی شدم.
پ.ن.1. censor
پ.ن.2. وقتی بیدار شدم تیم ما به دور بعدی رسیده بود و هنوز بازی ها ادامه داشت.
حدیث نبوی
اکتبر 25, 2009 با شیخ نسیانقال رسول الله رو بکن.
دیوارنوشت های سبز شیراز
اکتبر 23, 2009 با شیخ نسیانملاحظه بفرمایید مشت های نمونه ی خروار را:


توصیه
اکتبر 23, 2009 با شیخ نسیانهمیشه سعی کنید با الجزء شروع کنید، بعد برید سراغ الکل.
پ.ن.: این کلمه قصار رو منزلمون فرمودن.
آدم ها همدیگه رو می خونن
اکتبر 20, 2009 با شیخ نسیانداستان از این قراره که آدم ها شباهت عجیبی به کتاب دارند.
وقتی یه نفر رو برای اولین بار می بینی مثل دیدن یه کتاب برای اولین باره. بعضی ها به رنگ و طرح جلد، قطع کتاب، نوع کاغذ و چاپ و غیره زیاد توجه می کنن، بعضی ها هم کمتر، یعنی زود از این چیزا می گذرن و زود می رن سراغ محتوا. بعضی ها اول از هر چیز دنبال اسم انتشاراتش می گردن، مثل اونایی که زود می خوان اصل و نصب طرف رو بدونن. من خودم چون آدم عجولی هستم، اگرچه ممکنه قضاوت نهایی ام رو بر اساس جلد و کاغذ و اینا انجام ندم، ولی سریع می رم سراغ فهرست مطالب آدم ها (اگه داشته باشن). بعضی وقت ها هم طرفت نه تنها فهرست مطالب نداره، بلکه بعد از خواندن ده ها صفحه اش نمی تونی پرده از رمز و رازش برداری.
بعضی ها با فونت درشت حرف می زنن، بعضی ها با فونت ریز.
بعضی ها پر از مطالب تکراری اند، بعضی ها پر از ایده های ناب.
بعضی ها پر از ایراد املایی و نگارشی اند، بعضی ها دقیق و محکم.
بعضی ها ساده و روان، بعضی ها پیچیده و مغلق.
بعضی ها پر از تناقض اند. بعضی ها کپی کتاب های دیگه اند، بعضی ها پر از زلم زیمبو. الخ …
اما نوع رابطه ای هم که با آدم ها برقرار می کنیم خیلی شبیه رابطه ایه که با کتاب ها داریم. شروع رابطه ها بسته به نوع کتاب سخت یا آسونه. اگه یه کتاب رو دست گرفتی و جذبش شدی، مشکل بتونی رضایت بدی به تقسیم وقتت بین اون کتاب و یه کتاب دیگه. ولی حالا فرض کن بهترین کتاب دنیا رو پیدا کردی. ممکنه به خاطر عشق و علاقه این کتاب رو با دقت هر چه تمام تر بخونی. یعنی مثلاً به جای چند روز ممکنه چند هفته دستت باشه. تازه این دور اولشه، بعضی کتاب ها (برای من به ندرت پیش میاد) دور دومش بیشتر از دور اولش می چسبه. ولی من می خوام این رو بپرسم که هر چقدر هم که یه کتاب قطور باشه، هر چقدر هم که آروم بخونیش، هر چندبار هم که بخونیش، میشه برای همیشه و همیشه همین یه کتاب رو دست بگیری؟
جواب من منفیه. یعنی در بهترین حالت شاید خاطره ی کتاب رو بشه برای همیشه با خودت داشته باشی، ولی خود کتاب رو همیشه در حال خوندنش باشی نه.
پ.ن. 1- شاید این اولین تفاوت آدم ها با کتاب باشه. کتاب بعد از چاپ دیگه تغییر نمی کنه (مگر در تجدید چاپ)، ولی تعداد صفحات یه آدم (و شاید محتوای صفحات قبلیش) می تونه با گذشت زمان تغییر کنه.
پ.ن.2- موضوع تحقیق تون (تا هفته ی بعد باید تحویل بدین): آیا پ.ن.1. می تونه باعث بشه که تا آخر عمر در حال خوندن یه نفر باشین؟ یا اینکه این یه ظرفیت محدوده و یه آدم نمی تونه اونقدر تغییر کنه که تا آخر عمر کسی رو پایبند خودش بکنه؟
پ.ن. 3- این شعر رو هم برای هفته بعد از بر کنید.
طرفداران
اکتبر 19, 2009 با شیخ نسیان- میگم شنیدی کامی هم طرفدار نرگس کلهر شده؟
- نه بابا! من فکر می کردم طرفدار حنا مخملبافه!
- بود، ولی الان طرفدار نرگس شده. راستی داداشش چی؟ اون طرفدار کیه؟
- فکر کنم طرفدار گلشیفته است.
- ایول بابا! ایول! دمش گرم.
پ.ن. موضوع تحقیق: آیا جنبش سبز به خاطر این ها فراگیر شده یا این ها به خاطر پشتیبانی از جنبش سبز محبوب شده اند؟
جمهوری مجازی
اکتبر 15, 2009 با شیخ نسیاناین اسم یه بازی باحاله که من جدیداً باهاش آشنا شدم، اگرچه خودم خیلی اهل بازی نیستم. نوعاً این بازی توی ردیف بازی های استراتژی قرار می گیره. نیازی به خریدن سی دی و نصب هم نداره، بلکه کافیه به وبسایتش وارد بشین.
برای شروع بازی باید یه حساب کاربری جدید (شهروند مجازی) برای خودتون بسازید. می تونید کار کنید، توی یه کمپانی استخدام بشید یا یه کمپانی تاسیس کنین، در فعالیت های اجتماعی یا نظامی شرکت کنید، روزنامه بخونین یا منتشر کنین، عضو یه حزب بشین یا یه حزب بسازین، رئیس حزب بشین، رای بدین و نامزد بشین و نهایتاً رئیس جمهور بشین.
این متن خوشامدگویی رئیس جمهور مجازی ایران هستش که بعد از ورود به سایت به عنوان شهروند ایرانی دریافت می کنین:
سلام.به ایران مجازی خوش آمدید.قبل ازهرچیز از شما سپاسگزاریم که به کمک دوستان خود در ایرپابلیک آمدید تا بتوانیم با کمک همدیگر نام ایران عزیز را در دنیای مجازی پرآوازه نماییم
برای یادگیری بهتر،دوستان شما از قبل فایلهای آموزشی برای شما تدارک دیدند که میتوانید فایل (پی دی اف)را از لینک زیر
http://darkgame.persiangig.com/document/Erepublik%20Milad-a%20learning.zip
و فایل فیلم فارسی را از این لینک دانلود نمایید
http://pejmaaan.persiangig.com/erepublik/eRepublik%20Video%20Tutorial%20-%20Farsi.zip
همچنین میتوانید با ثبت نام و گرفتن دسترسی درسایت زیراز مطالب فروم فارسی نیز بهره مند شوید
www.erepublik.ir
مهم:به خاطر داشته باشید سایت بالا تنها سایت رسمی فارسی میباشد و گول پیغامهایی از قبیل(افتتاح سایت ایرپابلیک به فارسی و یاباوارد شدن به این سایت پول بگیرید!)را نخورید.چون اکانت شما هک خواهد شد.حتمآ به نکات زیر توجه کنید
1-در روز اول ورود خود از بالای صفحه و قسمت مارکت با انتخاب اولین گزینه به بازار رفته و با پول اولیه خود فود(غذا)بخرید.این غذا به صورت روزانه و اتوماتیک مصرف میشود و سلامتی اکانت شما را افزایش خواهد داد.چنانچه روزی در انبار خود غذا نداشته باشید سایت شما را جریمه خواهد کرد
2-بعد از خرید غذا،از همان قسمت مارکت روی سومین گزینه یعنی جاب مارکت کلیک کنید و فقط در کارخانه یک ستاره یا دو ستاره استخدام شوید.هر چه تعداد روزهای کار شما بیشتر میشود دستمزد شما نیز افزایش خواهد یافت
3-کار کردن و تمرین نظامی هر روز تنها با دو کلیک انجام میشودو روزانه فقط 1 دقیقه از وقت شما را خواهد گرفت.حتمآبه مطالعه روزنامه های چاپ شده در ایران بپردازید تا از آخرین اخبار و جنگها با خبر شوید.شما میتوانید نظرات خود رادر قسمت پایین هر مقاله بنویسید
4-سیستم این بازی طوری طراحی شده که خیلی زود به دوستانی که زودتر از شما به اینجا آمده اند خواهید رسید.از قدرت اولیه خود نگران نباشید
5-بعد از چند روز که به لول 5 رسیدید کار اصلی شما شروع خواهد شد و میتوانید در جنگها برای کشورعزیز خود بجنگید و با استفاده از بیمارستان سطح سلامتی خود را بالا ببرید.جنگهای عظیمی در راه هستند
رییس جمهور ایران مجازی
سبز اینجا-سبز اونجا-سبز همه جا
اکتبر 14, 2009 با شیخ نسیاندیروز صبح این موجود سبز از تو سینک ظرفشویی مون سر در آورد:

از دیروز تا امروز این شکلی شده:

این کشف بزرگ بشریت
اکتبر 13, 2009 با شیخ نسیاناستامینوفن
اخبار نیم روزی
اکتبر 9, 2009 با شیخ نسیانیک منبع خیلی آگاه و خیلی مورد اعتماد که نخواست هویتش فاش شود، شب گذشته در گفتگو با نویسنده این وبلاگ به بررسی موضوع زیر پرداخت:
الگوهای رفتاری مشترک در مقایسه «رفتار اخیر حکومت فعلی» با «رفتار رژیم پهلوی در سال پنجاه و هفت».
وی خاطر نشان کرد: «نشانه های مشاهده شده در رفتار مذبوحانه حاکمان آن دوره و این دوره دارای شباهت های باور نکردنی است».
امیدوار باشید و مثبت.
شما هم شنیدین؟
اکتبر 8, 2009 با شیخ نسیانمیگن اسکار فیزیک رو دادن به هرتابرلین. درسته؟
بخشی از خاطرات مبارزات شیخ نسیان
اکتبر 7, 2009 با شیخ نسیانتا نیمه های شب بیدار بودم و غلت می زدم. از هیجان اینکه فردا قراره چه کار بزرگی انجام بدیم خواب به چشمم نمی اومد:
«نکنه این وسط یه عده جا بزنن؟
اگه طبق برنامه و هماهنگ پیش نریم چی می شه؟
اگه یه عده دست به تکروی بزنن چی؟
اگه موضوع به خیانت و خیانت کاری کشیده بشه چطور؟
نه، حتماً همه چیز طبق نقشه پیش می ره. بی عیب و نقص. بی کم و کاست.
یعنی می شه …»
از همون صبح زود که بیدار شدم یه لحظه فکرم از این موضوع آزاد نمی شد. خودم رو در هیات یک مبارز بزرگ می دیدم و تمام وسائل خونه رو به چشم سلاح رهایی:
«فکرش رو بکن! به همین راحتی! امشب راس ساعت 9 یه اتو روشن می کنی و فردا آزادی بیان از نوع فرانسویش خواهی داشت. یه جارو برقی روشن می کنی و فردا علی الطلوع آمپر امید به زندگی می چسبه به صد. یه دونه آب میوه گیری هم روشن می کنم که از خود فردا صبح همین سوپری سر کوچه مون نصف شلف های مغازه اش رو با انواع و اقسام مشروب های اعلی پر کنه . آهان تا یادم نرفته کولر رو هم روشن کنم که بانوان ایرانی هم بتونن با تاپ و شلوارک بیان بیرون. نه که فکر کنی به خاطر دل خودم می گم هان! اصلاً! نه که من یه جورایی فعال حقوق زنان هستم، به خاطر احقاق حقوق حقّه خودشون می گم. وگرنه اصلاً به من چه! می خوای اصلاً آبمیوه گیری رو روشن نمی کنم، اصلاً جمعش می کنم می ذارم تو …».
ساعت حدودای هشت و اینا بود که خانم داشت از خونه می رفت بیرون. ولی انگار اصلاً دلش نمی خواست بره. خیلی نگران من بود. سعی می کرد به روم نیاره که یه وقتی رو تصمیم من تاثیری نذاره. ولی من می فهمیدم. می فهمیدم که اگرچه مجبوره که بره، ولی دلش رو اینجا جا میذاره. فقط نمی خواد من تو تصمیمم سست بشم و گرنه خیلی چیزا هست که دوست داره بگه و نمی گه. ولی من همه اش رو توی چشماش می خونم. چند بار هی خداحافظی کرد و از در می رفت بیرون، ولی دوباره مثلاً به بهونه ی اینکه: «سیگارم جا مونده بود» بر می گشت و نگاه های پر از غرور و تحسین و در عین حال نگرانی و اضطرابش رو از من می دزدید. منم با نگاه های پر معنا بهش می فهموندم که اصلاً من اونقدرها هم که فکر می کنی بزرگ نیستم. امثال من تو تاریخ کم نیستن. کسانی که در سخت ترین انتخاب ها بهترین گزینه انتخاب رو کردن. و اسمشون برای همیشه ثبت شده.
آخرین لحظه، قبل از اینکه از پله ها بره پایین – در حالی که چارچوبِ در، فضای تنگِ بین من و اون رو قاب کرده بود – صاف و محکم وایساد. تو چشمام زل زد و بدون اینکه صداش بلرزه گفت: «ربع ساعت دیگه زیر زود پز رو خاموش کن».
من البته متوجه شدم که می خواد شرایط رو معمولی جلوه بده تا من کمی ریلکس تر بشم. گفتم: «اوه، عزیزم نگران هیچ چیز نباش. برو خیالت راحت باشه. برو». و اون گفت: «خدا به دادت برسه اگه مثل هر بار بیام ببینم غذا ته گرفته». و من متاسفانه منظورش رو از این جمله آخر نفهمیدم. نمی دونم منظورش از غذا چی بود. یا ته گرفتن اشاره به چی داشت. و از اون مهم تر چرا گفت خدا به دادت برسه! به هر حال در رو بست و رفت.
در رو بست و رفت، ولی من احساس می کردم توی خونه تنها نیستم. رفتم جلوی آینه قدی نزدیک در. یه مبارز بزرگ رو تمام قد مقابل خودم دیدم. نگاهش حس غریبی داشت و انگار می خواست یه چیزی بهم بگه.
گفتم: اگه شک کنم چی؟
گفت: نمی تونی.
- چرا؟
- تو انتخاب شدی. تو الان دیگه مال خودت نیستی. تو به مردمت تعلق داری.
- ولی از من بزرگ تر خیلی زیاد هست.
- بزرگی کافی نیست، سیاهی هم هست.
- ولی من یه ضعف هایی دارم که …
- به خودت ایمان داشته باش. ایمان داشته باش. تردید به خودت راه نده. هیچ کس نمی تونه مثل تو جارو برقی روشن کنه. اونم درست راس ساعت نه.
- یعنی تو واقعاً این طور فکر می کنی؟
- بدون شک!
- ازت متشکرم
- خواهش می کنم
- مرسی
- قربانت
شروع کردم به آماده کردن وسایل. یه سه راهی باید میاوردم برای سشوار و دو تا اتوی موی خانم. یکی دیگه واسه آبمیوه گیری و هم زن برقی و تستر. یکی دیگه برای جارو برقی، اتو و پنکه. سومیش دم دست نبود باید میرفتم تو انباری پیدا می کردم. در انبار رو باز کردم و تا قدم گذاشتم تو، پام رفت تو منقل زغالی. چراغ رو روشن کردم دیدم وضع خرابه. رفتم پام رو شستم و برگشتم تو انباری و بعد از کلی گشتن بالاخره پیدا شد. آروم آروم داشتم مزه پیروزی رو زیر زبونم می چشیدم. ولی تا نگاهم به ساعت افتاد از دماغم در اومد: ساعت نه و چهار دقیقه بود. پله ها رو دو تا یکی پایین اومدم و رفتم تو اتاق خواب. اول ترتیب سشوار و اتوهای مو رو دادم. پریدم بیرون سمت کلید کولرها. در حال دویدن مشتم رو کوبیدم روی کلید کولر اول و طوفان خاک تو خونه برپا شد. تو فاصله ی چند قدمی بین کلید کولر اول و دوم که زمینش خیس شده بود (چند دقیقه پیش پام رو شسته بودم و با پای خیس از حموم اومده بودم بیرون) پای راستم سر خورد جلو. خواستم با پای چپم تعادل خودم رو حفظ کنم که اونم رفت عقب. بعد از یه صد و هشتاد درجه که رو زمین زدم جفت پاهام رفت هوا و مجدداً با ته به زمین فرود اومدم. پاشدم. کولر دوم رو روشن کردم و سه راهی دوم و سوم رو هم به برق زدم. منتظر شدم. منتظر انقلاب. منتظر تغییر. فکر کردم الان باید یه اتفاقی بیفته. یهو برق سه راهی سوم (اتو-جارو-پنکه) قطع شد. با خودم گفتم شروع شد. داره جواب میده. بوی سوختنی میومد. از تو اتاق خواب بود. وارد اتاق خواب شدم دیدم همه جا رو دود برداشته. اتوها پارچه میز توالت رو سوزونده بودن. سه راهی رو از برق بیرون کشیدم و پارچه رو انداختم تو حموم. در خونه باز شد و خانم اومد داخل. در حالیکه داشت جیغ های منقطع می کشید اول پرید تو هال و اتاق خواب و بعد حموم. در حالی که صدای جیغ ممتدش رو از توی حموم می شنیدم داشتم زودپز رو می بردم به سمت ظرفشویی. مبارزات انقلابی شکست خورده بود. بوی خیانت خیلی بیشتر از بوی سوختگی به مشام می رسید.
گفتگوی سیاسی
اکتبر 5, 2009 با شیخ نسیانمرد: تو طرف کی هستی؟
زن: دولت!
مرد: نهم؟
زن: دهم!
